memo حس غریب
زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید کرد ! گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد ! گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد ! گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان لحظه هایت بی غم ............ روزگارت آرام ........ فرارسیدن ماه عزای سیداشهدا(ع) برحسینیان عالم تسلیت باد شرط عشق پیش ازآنی که عزادار محرم باشی سعی کن درحرم دوست تو محرم باشی خاک ازحُرمت شش گوشه او حُرمت یافت گرشوی خاک رهش قبله عالم باشی منزلت نیست ترا بی مدد مهرحسین گرچه موسی شوی و عیسی مریم باشی گرچه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی همره زمزم اشکی که ترا بخشیدند می توان مُحرم بیت لله اعظم باشی شادی هردوجهانت بخدا تأمین است گردراین ماه عزا همسفر غم باشی صاحب بزم حسین است، علی وزهرا نکند غافل ازاین محفل ماتم باشی به همان دست وسروسینه مجروح قسم شرط عشق است براین زخم تومرهم باشی
پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن پا بکوب و لج کن و راضی نشو با کسی جز عشق همبازی نشو بچه های کوچه را هم کن خبر عاقلی را یک شب از یادت ببر خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چادر نماز پولکی طعم چای و قوری گلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان مادری از جنس باران داشتیم در کنارش خواب آسان داشتیم یا پدر اسطوره دنیای ما قهرمان باور زیبای ما قصه های هر شب مادربزرگ ماجرای بزبز قندی و گرگ غصه هرگز فرصت جولان نداشت خنده های کودکی پایان نداشت هر کسی رنگ خودش بی شیله بود ثروت هر بچه قدری تیله بود ای شریک نان و گردو و پنیر ! همکلاسی ! باز دستم را بگیر مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟ حال ما را از کسی پرسیده ای ؟ مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟ حسرت پرواز داری در قفس؟ می کشی مشکل در این دنیا نفس؟ سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟ رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟ آسمان باورت مهتابی است ؟ هرکجایی شعر باران را بخوان ساده باش و باز هم کودک بمان باز باران با ترانه ، گریه کن ! کودکی تو ، کودکانه گریه کن! ای رفیق روز های گرم و سرد سادگی هایم به سویم باز گرد! و المستشهدین بین یدیه میلاد نور مبارک خدایا میدانی که خارج از این عادات و مراسم ساختگی که هرگز برایم جذابیتی نداشته توراعاشقانه دوست میدارم و تو تمام حجم تنهاییم را پر میکنی و این برایم کافی است تو تنها یارم بودی چه آنزمان که دلشکسته و تنها میان بستراشک میخوابیدم و چه امروز که همه چیز نصیبم کردی خدایا وقتی میان اینهمه انسان احساس تنهای میکنم این نیست که تنهایم بلکه دلم برای تو عجیب تنگ میشود . مطمئنم تا به حال بارها با اين موضوع انشاء بعد از تعطيلات در دوران ابتدايي و راهنمايي درگير بوديد درست نمیگم. 28اسفند89بود که کارم تموم شد و هرچی روی میز کارم داشتم جمع کردم با ذوق و شوق اومدم خونه به امید اینکه تعطیلات خوبی داشته باشم. صبح 29اسفند متوجه شدم خاله اینا دارن میان و بعد از ظهر میرسن. مامانم و داداشیام به همراه خانواده خاله بیدار بودن. موقعه سال تحویل داداشیام هم ذوق خاصی کرده بودن اولین سال تحویلی بود که نامزداشون کنارشون هستن . منم که ساعت یازده رفتم گرفتم مثل خرس خوابیدم موقعه سال تحویل زورکی منو بیدار کردن . به لطف داداشی بی ماشین شدم توی تعطیلات. تا چهارم فروردین دورترین جایی که رفته بودم محوطه مجتمع بود برای بردن آشغالا. روزا میگذشت و من لبخندای زورکی و ملیح رو تحویل مهمونای اجباری میدادم. 6 فروردین خونواده عموم رسیدن . به به من تحمل این همه خوشی رو نداشتم جا کفشی مملو از کفش . خونواده خاله تصمیم داشتن تا سیزده بدر باشن ولی دیدن انگار خیلی شلوغه 8فروردین رفتن آبادان شهرشون. دیگه تحمل خونه رو نداشتم دلم گرفته بود رفتم بیرون. رفتم میدان نقش جهان (همون میدون امام خودمون) میدان نقش جهان واویلا بود از آدم .اصلا همه ی ایران اومده بودن اونجا. 11فروردین عمو کوچیکم با برادرای خانومش که شیراز بودن اومدن خونه ما کلا 27 نفر بودن .خونه دیگه واقعا شلوغ شده بود با این همه مهمون. من هم کلافه جایی برای خوابیدن نداشتم و اتاقم رو گرفته بودن. مهمونا بودن و بودن و بودن تاااااااا صبح روز 13 فروردین هیچکی نموند همه رفتن. با مامان دست به کار شدیم ودوباره خونه تکونی کردیم تا ظهر . به هر حال اینم از تطعطیلات ما که نابود شد رفت. حالا از شما دوستای عزیزم که لطف میکنید و به وب من سر میزند تقاضا دارم شما ها بگین که تعطیلات رو چطوری گذروندید و کجاها رفتین..... سال جدید در راه است.خیلی از ما وقتی به روزهای سال ۱۳۸۹نگاه می اندازیم احساس شادی و غرور می کنیم و بعضی نیز دلمان نمی خواهد به گذشته فکر کنیم و از آن روزها خاطرات خوبی نداریم و حتی حاظر نیستیم از اشتباهاتمان درس بگیریم و آنها را در سال جدید تکرار نکنیم. و برخی بهانه های ما برای مرور نکردن گذشته به صورت زیر است: ۱ـ با فکر کردن به روزهای گذشته حالم گرفته می شود. ۲ـ اشتباهات را باید فراموش کرد باید به آینده فکر کرد. ۳ـ امسال حال رو حی ام خوب نبود و اشتباه زیاد کردم ولی مطمئنم دیگر تکرار نمی شود. ۴ـ امسال اصلا من روی شانس نبودم ولی مطمئنم امسال سال خوبی است. نظر شما چیست؟ به نظر شما باید به روزهای تلخ و شیرین گذشته فکر کرد و از آن درس گرفت و یا نه به طور کلی باید پرونده سال ۸۹ را بست و سراغ سال۹۰و۹۱و... رفت. منتظر شنیدن و خواندن نظرات شما دوستان عزیزم هستم. همینجا هم جا داره پیشاپیش سال نو رو به همگی تبریک بگم. سال نو مبارک می گن عشق یعنی نرسیدن!! من می گم ما آدما واسه اینکه خودمونو می شناسیم واسه اینکه می دونیم چقدر می تونیم نامردی کنیم چقدر می تونیم بی وفایی کنیم چقدر می تونیم زود از هم دیگه خسته بشیم چقدر می تونیم همدیگرو کوچیک دوست داشته باشیم و چقدر می تونیم راحت از هم دل بکنیم و اینکه چقدر می تونیم خوب بهونه بیاریم و خوب هم قانع بشیم این جمله ی به قولی "عشق اسطوره ای" رو از خودمون در آوردیم ... آخه همه ی قصه های عاشقانه به خاطر این عاشقانه و قشنگن که به هم نرسیدن!! ولی من می گم این دلیل قشنگی اون عشقا نیست دلیل قشنگی عشق با هم بودن با هم موندن با هم خواستن و با هم مردنه می بینید تمام عشقا دو عاشق تا تهش با هم بودن و اونوقت ما چون خودمونو می شناسیم می گیم عشق یعنی نرسیدن!! واقعا عشق یعنی چی؟ آسمانِ طرف خانه ي ما آبي بود شب تارش همه جا روشن و مهتابي بود دود و دم بود، ولي در بغلِ منقل بود ديو و دد بود، ولي در دل يك جنگل بود غصه ها بود ولي غصه شنو، همدم بود بهر همدردي تو، دور و وَرت آدم بود سفره ي خالي و بيكاري و بي پولي بود در عوض، دورِهمي، شادي و شنگولي بود خانه ها فاقد يخچال و كَفَش قالي بود همه جا مهر و وفا بود و صفا، عالي بود كندنِ تارِ سبيلي، چكِ تضميني بود جاي نوشابه ي پپسي، عرقِ نعنا بود جاي نيرنگ و ريا، خالصي و معنا بود جاي شومينه و شوفاژ، فقط كرسي بود ريبوك و نايك كجا؟ كفش فقط ارسي بود نان سنگك عوضِ باگت و ماشيني بود چاي، محصولِ وطن، قوري آن چيني بود كاسه و تنگ بلوري به سر طاقچه بود آب در كاسه و در آب، گل باغچه بود صورت پير و جوان آينه ي ايمان بود قاب آيينه آن، خانه ي من، ايران بود آسمان كاش دوباره همه جا آبي بود اين شب تيره ي ما روشن و مهتابي بود ![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

گفتنِ راست به مردم، عملِ ديني بود
| Design By : shotSkin.com |



